درحال حاضر چشمام پرازیه مایع نفرت انگیزه که اصلا دلم نمیخواد از چشام بیاد بیرون و یه بغض گنده تو گلوم
صرفا قراره بقیرو مقصر بدونم و میدونم
نمیدونم من بدبخت بودم که بدبخت شدم یابدبختی بودم که بدبخت تر شدم واصن بدبختی چیه
خیلی بده که من فک میکنم اگه د.محمد بود اوضاع جور دیگه بود دلم برات تنگ شده اونم خیلی زیادحوصله دعوا کردن باهاتو ندارم فقط واقعا دلم برات تنگ شده به حس خوبه حضورت و رنگ دیگه گرفتن دنیام نیازمندم
چرا انقدر خوب بودی که نتونم فراموشت کنم ؟
بگم ۳ تا ازبزرگترین بدبختیهاتو بگو مشخصا اولیش نبود توعه
چرا وقتی صحبت از تو میشه بقیه چیزا بی اهمیت میشن ...
برچسب:
نویسنده: آراد رضاپور